سيريل لويد الگود ( مترجم : محسن جاويدان )
313
طب در دوره صفويه ( فارسى )
بوده و مترجمان قرون وسطى اروپا آن را Ventositas Marticis ترجمه كردهاند . متخصصين علم الامراض معتقد بودند كه در اين حالت رحم ورم مىكند و علامت ابتلاى به آن هم احساس درد در زير شكم است . من تصور مىكنم عارضهء مزبور جمع نشدن مجدد رحم پس از زايمان همراه با يبوست و نفخ روده بوده است . نويسنده درمان آن را استفاده از انواع روغنها و معجونهاى خوردنى و يا بلعيدن زهرهء روباه يا خروس ذكر كرده است . بيمارى چهارم پر شدن رحم از چرك است و همان چيزى است كه اينك عفونت جايگاه جفت ناميده مىشود و زمانى در اروپا رواج فراوان داشت . پنجم ابتلاى زن به انواع ناراحتىهاى روحى ذكر گرديده كه به احتمال زياد منظورش همان Puerperal Mania ( ديوانگى زايمان ) مىباشد . درمان آن هم نوشتن اوراد مخصوص ، پيچيدن آن در قطعهاى حصير و بستنش به بدن بيمار قيد شده است . پس از آن « سرد شدن صفراى زائو » نوشته شده است كه علائم و عوارض گوناگونى دارد . احتمالا منظور نويسنده از اين بيمارى زردى ناشى از كمكارى كبد « 21 » است و درمان آن هم در نوشيدن شربت قند ، خوردن انواع روغنها و يا زهرهء خرگوش يا گرگ دانسته شده است و بالاخره در مرحلهء آخر گفته شده است كه رحم ممكن است پائين افتادگى پيدا كند و يا پشت و رو بشود . تمام اين بيمارىها دقيقا همان عوارضى هستند كه هر زائوئى ممكن است به آنها مبتلى بشود ، و نويسنده در پايان مطلب مىگويد « در اينجا بايد از بيمارى نيز نام ببرم كه ممكن است دامنگير شوهر زن زائو بشود اين احتمال وجود دارد كه مزاج شوهر پس از وضع حمل زنش سرد بشود و ديگر نعوذ به وى دست ندهد » . آيا منظور نويسنده از اين جمله يك بيمارى روحى نيست كه شوهر در اثر ابتلاى به آن تمايلات جنسى خود را نسبت به همسرش از دست مىدهد و نسبت به او عنين مىشود ؟ نويسنده براى اين عارضه درمانى ذكر نكرده است كه علتش ممكن است اين باشد كه توضيح واضحات را لازم نمىدانسته است . من در اينجا تقريبا از بيمارى كه زمانى در اروپا بزرگترين خطر محسوب مىگشت يعنى بيمارى Puerperal يا تب قنداق حرفى به ميان نياوردم ؛ اين همان بيمارى است كه سايه وحشتش بر سر تمام بيمارستانهاى اروپا افتاده بود و بخشهاى بيمارستانها را مملو از بيمارانى كرده بود كه به عفونت خون ، قانقاريا و گوشت بدنهاى فاسد شده مبتلا بودند ، اما پزشكان آن دوره در ايران تصويرى از وجود يك چنين وضع مهيبى در ايران به دست نمىدهند ، و علت آن هم روشن است : تب قنداق در ايران تقريبا وجود نداشت ؛ در امپراطورى صفويه مردم در بيمارستانها بسترى نمىشدند ، هيچ دانشجوى پزشكى ، مراقبتهاى دوره بعد از زايمان را نمىديد و يا زنى را در حين وضع حمل معاينه نمىكرد . و اگر زنى به بيمارى نظير عفونت خون ، قانقاريا و يا فساد گوشت بدن مبتلا مىشد هيچ جراحى بر بالينش حضور پيدا نمىكرد و يا او را نمىزاياند . زن ايرانى آن دوره محكوم بود با بيمارىهاى مرگبار دست و پنجه نرم كند . پيشرفت تدريجى كشور او را از انزوا نجات نداد تنها تبهائى كه اگر زن زائوى دوره صفويه به آنها مبتلا مىشد مورد درمان قرار مىگرفت همانهائى بودند كه ممكن بود در هر زمان ديگرى هم به آنها مبتلا بشود .
--> ( 21 ) - Acute Yellow Atrophy of the Liver